✔ عـلـ[بابا]ــی
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ... آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت / جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند // از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از عکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Frog and Crocodile, South Africa by Jonathan Blair )
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاره چهارصد ساله از سوار ایرانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دل به جستجوی هنر در جهان بگــرد / باشد که آوریش به هر حیلتی به دسـت / مر آن بود که در گه و بیگه نشان علـــــم / جوید به هـر دیار و ز هر هوشیار و مست / ... ! (تابلو خط چلیپای نستعلیق به قلم میرعماد حسنی قزوینی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی / معذوری اگر در طلبش میکوشی // باقی همه رایگان نیرزد هشدار / تا عمر گرانبها بدان نفروشی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایکاش ... برسد روزیکه ... معلم هر روز ،روح را حاضر و غايب بکند ... و به جز از ايمانش ... هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش ... بیچاره ندانست که یارش سفری بود... ! اوقاتِ خوش، آن بود که با دوست به سر شد ... باقی همه بیحاصلی و بی خبری بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مردی که ... غیر خاطره ای مختصر نبود ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن