✔ عـلـ[بابا]ــی
دلتنگـی ، خیلیهم پیچیــده نیســت ... یک دل ؛ یک آسمان ، یــک بغــض ... و کمی آرزوهــای تـَـرک خـورده ... به همین ســادگـی … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتم نگـَرَم روی تو ،گفتا به قیامت / گفتم رَوَم از کوی تو ،گفتا به سلامت / گفتم چه خوش از کار جهان ،گفت غم عشق / گفتم چه بُـوَد حاصل آن ،گفت ندامت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر ... به مرام تو گرفتار و به یاد تو اسیر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفیق راهی و از نیمه راه می گویی / وداع با من بی تكیه گاه می گویی / میان این همه آدم، میان این همه اسم / همیشه نام مرا اشتباه می گویی / به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم / به هركه می رسی از اشك و آه می گویی / دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو / به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟ / هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری است / نمرده ام كه غمت را به چاه می گویی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما سوته دلان را ؛ فکـر ِ آب و غم ِ نان نیست / مـا زاده ی دردیم و رَمَـق در تن و جان نیست / ما مست و خرابیم و ز مـا نام و نشان نیست / در سوز و گُـدازیم و دگر ؛ شِکوِه از آن نیست ... ! " مجید اصفهانی "
✔ عـلـ[بابا]ــی
قصه نمیگفت مادر بزرگ، تو را میگفت، که روزی از دورها میآیی ... مُرد. پیر شدم ، نیامدی ... کاش قصه میگفت مادر بزرگ ... ! ( رضا کاظمی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
"حسرت" یعنی ... "خواستنی" که هیچ وقت ... "داشتن" نمیشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی... ! ( Gaspé Peninsula, Quebec by Hemis/Alamy )
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا / ویران اگر نمیکنی آباد کن مرا / حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو / از وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نقش او در دل چه زیبا مینشست ... سنگدل آیینه ی ما را شکست ... آینه صد پاره شد در پای دوست ... باز در هر پاره عکس روی اوست ... ! (هوشنگ ابتهاج / ه.ا.سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد ... عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد ... می شد بدانم این که خط سرنوشت من ... از دفتر کدام شب تیره وام شد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ... عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتی ... همهٔ بچههایی که دست و پای سالم ندراند ، اما به زندگیشان امید دارند ... ! وبه سلامتی ... پدر و مادرهایشان که امید ندارند ، اما صبر و عشق دارند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 32 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن