✔ عـلـ[بابا]ــی
شــمع بزم محـــفل شــــاهان شدن ذوقی ندارد ... ای خوشا شمعی كه روشن می كند ویرانه ای را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کفرِ چو منی، گزاف و آسان نَبُوَد / محکم تر از ایمان من ایمان نبود / در دهر چو من یکی و آن هم کافر؟! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود / ... ! (ابنسینا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای درخت آشنا ،شاخه های خویش را ،ناگهان کجا جا گذاشتی؟ ... یا به قول خواهرم فروغ : دستهای خویش را ،در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا بیا درویش من درویش من / مرو مرو از پیش من از پیش من / تویی تویی هم کیش من هم کیش من / تویی تویی هم خویش من هم خویش من / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو کز محنت دیگران بی غمی ... بشاید که نامت نهند نادَمی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر سوختنم باید افروختنم باید / ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم / برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش / وین سیل گدازان را از سینه فروریزم / ... ! (ابتهاج)
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک سرم این سوست یک سر سوی تو / دوسرم چون شانه کردی عاقبت / دانهای بیچاره بودم زیر خاک / دانه را دردانه کردی عاقبت / ... ! (مولانا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب ... کز هر زبان که میشنوم نامکرر است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از عکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Group of Siberian Reindeer by Dean Conger )
✔ عـلـ[بابا]ــی
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی / دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی / گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میروی اما ،دل مسکین مرا برگردان ... شب بارانی غمگین مرا برگردان ... عینک فاصلهها ،باز مرا بدبین کرد ... لطف کن ،دیده ی خوش بین مرا برگردان ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 32 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن