✔ عـلـ[بابا]ــی
تو پيدا مي شوي اما ... فراموشي گرفتم من ! ... و گلدان نگاهت را ... به خاموشي گرفتم من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لبخند زدن ... اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مطرب داوود دم ،آتش بزن در رخت غم ... بردار بانگ زیر و بم ،هنگام سرخوانی است این ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم ... آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من و فرسایش دل ... تو و تصمیم و مکان ... ما و تقدیر و زمان ... چه شود آخر دلتنگیها ؟! ... خدا می داند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کـــــلافه یعنی ... دلتنگ کسی هستی که نیست ... و حوصله کسی را نداری که هست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست / گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست / جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش / کزجان شکیب هست و زجانان شکیب نیست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لاک پشت صد ها بار توبه می کرد اگر می دانست ... بيرون آمدن از لاک آرزوی مشترکی است ... بین او و عقاب بالای سرش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قصد ِ من ؛ دادن ِ جان بر دم ِ شمشیر نبود ... حــرکات ِ خَـــم ِ ابــروی ِ تــــو ؛ ناچارم کـرد ... ! " آتش اصفهانی "
✔ عـلـ[بابا]ــی
فریاد از آن نرگس ِ مستانه ؛ که هرگاه رفتم کـه خبر یابم از او ... بی خبرم کرد ... ! " صائب "
✔ عـلـ[بابا]ــی
درد دوری میکشم ،گرچه خراب افتادهام ... بار جورت میبرم ،گرچه تواناییم نیست ... ! (سعدی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 30 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن