✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! (Colosseum, Rome by Vasanth Vs )
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا به من زیستنی عطا کن که ... در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم ... و مُردنی عطا کن که ... بر بیهودگیش، سوگوار نباشم ... بگذار تا آن را خود انتخاب کنم ... اما آنچنان که تو دوست می داری ... ! (علی شریعتی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Magoebaskloof, Limpopo Province by Carol van Staden )
✔ عـلـ[بابا]ــی
شیخ ابوالحسن خرقانی٬ بر سر در خانقاه خود نوشته بود: هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید٬ چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد ٬ البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد ... (خط زیبای استاد احد پناهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
قصه ی عشق بگوش من دیوانه چه خوانی/ بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم/ گر چه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان/ دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم/ زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی/ بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با هزاران سوزنِ الماس ... روی تاقهشالِ کهنهی مُرداب ... نقشههای بتهجقه ،نقرهدوزی میکند ... مهتاب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوران همینویسد بر عارضش خطی خوش ... یارب نوشته ی بد از یار ما بگــــــردان ... ! (حافظ ☼خط زیبای استاد اسرافیل شیرچی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ستارهای بدرخشید و ماهِ مجلس شد / دل رمیده ی ما را رفیق و مونس شد // نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا عشق تو سوخت همچو عودم / يك ذره نمــــــاند از وجــــــودم // عشقت چو نشست در دلم ساخت / برخاست ز ره زیان و سودم ... ! (عطار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
من آنچه را حق می دانم بر تو تحمیل نمی کنم ... من خود را نمونه می سازم تا بتوانی سرمشق گیری ... ! (علی شریعتی - به بهانه ی سال روز پروازش - آثار گوناگون - ص 240)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعثت حضرت محمد (ص)، تفسیر چگونه زیستن برای انسان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشم من چشمه ی زاینده ی اشك ... گونه ام بستر رود ... كاشكی همچو حبابی بر آب ... در نگاه تو ، رها می شدم از بود و نبود ... ! ( حمید مصدق )
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند / نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند / تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند / تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند / آن که گویند به عمری شب قدری باشد / مگر آنست که با دوست به پایان آرند / ... ! (سعدی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن