✔ عـلـ[بابا]ــی
حســرت ِ من ... حسرت ِ ماهي قرمزيست كه ... در ِ تُنگَش را بسته اند ... و آن را ... وســط ِ دريا انداخته اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Borobudur Temple by Jessy Eykendorp )
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشقان مستند و ما ديوانه ايم / عارفان شمع اند و ما پروانه ايم / در ازل دادند چون جام الست / تا ابد ما مست آن پيمانه ايم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نیمه شب از در و دیوار صدا می شنوم / وز لب شبنم و گل زمزمه ها می شنوم / در سکوتی که نجنبد نفسی از نفسی / خیره می مانم و آوای خدا می شنوم / ... ! (مهدی سهیلی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بهترین چیز ... رسیدن به نگاهی ست که از ... حادثهی عشق تر است ... ! (سهراب)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Place Mohammed V, Casablanca Morocco by Scott E. Barbour )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Parthenon Greece by J-C & D. Pratt )
✔ عـلـ[بابا]ــی
همـــه دنیــــا ... در حکم یک دوربین عکاسی است ... لبخـــــــند بزنیــــد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تصاویر شگفت انگیز ... از سراسر دنیا - 10 ... ! (Epic Aerial of Barcelona , Spain )
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا از بچگی احساس دادند / مرا عادت به بوی یاس دادند / کلید قفل هایم را از اول / به دست حضرت عباس دادند / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن