✔ عـلـ[بابا]ــی
هر چند امیدی به وصال تو ندارم / یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم / ای چشمه ی روشن, منم آن سایه که نقشی / در آینه ی چشمِ زلالِ تو ندارم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Great Wall by Justin Guariglia )
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم به غمزه ی جادو ربود و دوری کرد / کنون بماندم بی او چو نقش دیواری / ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست / چه چاره سازد در دام دل گرفتاری / ... ! (سعدی / حط زیبای استاد فلسفی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بده ساقی آیینه عقل و هوش / که چون عکس تا چند باشم خموش / چو عکس رخ ساقی افتد به می / توان دید نور الهی ز وی / ... ! (حسن بیک عتابی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( La Sagrada Familia Cathedral, Barcelona by Ken Kochey )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به اندازه بود باید نِمود / خجالت نَبَرَد آنکه ننمود و بود / قدم باید اندر طریقت نه دم / که اصلی ندارد دم بی قدم / تفاوت کند هرگز آب زلال / گَرَش کوزه زرین بود یا سفال؟ ... ! ((بوستان))
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون به دریا می توانی راه یافت / سوی یک شبنم چرا باید شتافت / هرکه کل شد جزو را با او چه کار / وانک جان شد عضو را با او چه کار / گر تو هستی مرد کلی، کل ببین / کل طلب، کل باش، کل شو ،کل گزین / ... ! (حکایت طاووس / منطق الطیر عطار نیشابوری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
برگهای بی گناه ... با زبان ساده اعتراف می کنند ... خشکی درخت ... از کدام ریشه آب می خورد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بود کُشته خواهی شد آخر ... وآنروز ... دم غروب ... وقت اذان ... ته کوچه خاطرهها ... دلم را با اشک چشمم آب داد ... رو به قبله خواباندش ... یک ... دو ... سه ... تمام !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نبوغ ایرانی ... جاسازی مواد مخدر درون اسکناس ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن