✔ عـلـ[بابا]ــی
دور شو از پنج خصلت ای پسر ... تا نریزد آبِ رویت در نظر ... ! ( عطار / پندنامه )
✔ عـلـ[بابا]ــی
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق / خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو /آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از باغ می برند چراغانی ات کنند / تا کاج جشن های زمستانی ات کنند / پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار / تنها به این بهانه که بارانی ات کنند / ... (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست / محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست / از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت / که در این وصف زبان دگری گویا نیست / ... (محمدعلی بهمنی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
شیرجه های نرفته ... گاهی کوفتگی های عجیبی به جا می گذارند ... ! (سقوط / آلبر کامو )
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکاسی در لحظه مناسب ... ! (8)
✔ عـلـ[بابا]ــی
علی کسمایی پدر دوبله ایران درگذشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Copahue Provincial Park by Peter Essick )
✔ عـلـ[بابا]ــی
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست ... چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را ؟ ... چه خواهد کرد با ما عشق ؟ پرسیدیم و خندیدی ... فقط با پاسُخَت پیچیدهتر کردی معما را ... ! (فاضل نظری)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن