✔ عـلـ[بابا]ــی
عارف کَسی بُوَد که به شب ای خدا کند / با سوز سینه خسته دلان را دعا کند / با لطف دوست تکیه به تخت غنا زند / بی آنکه دیده بر صله ی پادشا کند / ... ! (مهدی سهیلی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آوارگی ست طالع ما روشنان عشق ... وین مدعا ز گردش خورشید روشن است ... فرجام هر چراغی و شمعی ست خامشی ... عشق است و بزم عشق که جاوید روشن است ... ! (شفیعی کدکنی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مددی گر به چراغی نکند آتش طور / چاره ی تیره شب وادی ایمن چه کنم / «حافظا» خلد برین خانه ی موروث من است / اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه دست و پایی می زنند آدمها ... برای پنهان کردن آنچه دیدنش ... نیازی به چشم ندارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کی دل ایمن بود از چشم تو و زلف سیاه ... شب بدین تیرگی و دزد بدان چالاکی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اسمت را موج میبرد ... خودت را کشتی ... موهایت را باد ... و یادت را دفتر گمشده ام // اسمم را سنگی نگه میدارد ... خودم را گوری ... ویادم را ... (بگذریم ،مهم نیست) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی ؟ / جانم بسوختی و هنوزت کم است این ؟ / آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی / ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این ؟ / یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی / چندین هزار امید بنی آدم است این / ... ! (سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بین من و تو چهل زندان بود ... حیاط به حیاط زندان ... با پرچم صلحی در دست آمدم ... تو نبودی ... ! "شمس لنگرودی"
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست ... ای اجل ،مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست ... در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ ... جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست ... گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟ ... گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نفست چون باران ... دل من تشنه ی باریدن ابر ... دل بی چتر مرا مهمان کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گویی به چه شانه کردهای زلف؟ ... یا خود به چه آب شستهای روی؟ ... کز روی، به لاله میدهی رنگ ... وز زلف، به مشک میدهی بوی ... ! (سعدی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 40 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن