✔ عـلـ[بابا]ــی
بسترم ... صدف خالی یک تنهایی است ... و تو چون مروارید ،گردن آویز کسانی دیگر ... ! (ه-الف-سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنان که کهن شدند و آنان که نوند / هریک به مراد خویش لَختی بدوند / این کهنه جهان به کس نماند جاوید / رفتند و رویم و دیگر آیند و روند / ... ! (خیام)
✔ عـلـ[بابا]ــی
همچو پروازی که در بال و پر است ... شوق یادت در خیال من نشست ... ! (مستانه مریم )
✔ عـلـ[بابا]ــی
صداکن ما را ... ! (محمدرضا رمضانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از کودکی پرسیدند درخانه چه کم دارید ؟ گفت هیچ ... ! پرسیدند چرا ؟ گفت : ديروز پدر بیمار شد، مادرم گفت : فقط همين را کم داشتيم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایمان دارم که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند به بندگانش است ... پس من تو را به همان نگاه می سپارم ... و می دانم تا وقتی که پشتت به خدا گرم است تمام هراس های دنیا خنده دار است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نفرين ابد بر تو ، كه آن ساقي چشمت ... دُردي كِش خُمخانه ي تزوير ريا بود ... پرورده مريم هم اگر چشم تو مي ديد ... عيساي دگر مي شد و غافل ز خدا بود ... ! (معینی کرمانشاهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سیه چشمی به کار عشق استاد ... مرا درس محبت یاد می داد ... مرا از یاد برد آخر ولی من ... بجز "او" عالمی را بردم از یاد ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
من برای خوابها ، لالایی می خوانم ... تو در تصویر آفتاب، بیدار بمان ... ! آنگاه ، در سایبانی از کلام روشنت، لحن لطیف خورشید را به تعبیر دل حقیقت، به زمین هدیه می کنم ... آنچه را که می نویسم ... ! (مستانه مریم)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 57 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن