✔ عـلـ[بابا]ــی
Elephants, Serengeti by Steve Fujinaka,
✔ عـلـ[بابا]ــی
"دانشگاه تابستانه خانه ی هنرمندان ایران" ... دوره های جامع و فشرده رویکردهای نقد هنری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من ... صراحی گریه و بربط فغان کرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگار که نیستی ... چو هستی خوش باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست ... سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند ... و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش برگچه های پیاز ترانه های طراوتند ... و واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر ... از میان آواها بانگ خروس رابر می داشتند ... و همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها ... ما نیز باید دوست بداریم … آری باید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من نیابم در جهان بیآب سود / زانک زاد و بود من در آن بود / گرچ در دل عالمی غم داشتم / شستم از دل کاب هم دم داشتم / زنده از آبست دایم هرچهست / این چنین از آب نتوان شست دست / ... ! ( حکایت بط / منطق الطیر عطار نیشابوری )
✔ عـلـ[بابا]ــی
دموکراسی تو روز روشن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من ... مرگ خویشتن را رازی کردم و او را محرم رازی ... و با او از مرگ ... من سخن گفتم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد / در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد / کی شبروان کویت آرند ره به سویت / عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lightning, Superstition Mountains by Robert Quinn
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو زندگی حقایقی هست که ... میشه فهمید ولی نمیشه فهموند ... ! / آل پاچینو - صورت زخمی /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن