دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
@✔ عـلـ[بابا]ــی فرقی نمی کند....... باشی،........نباشی......... کس دیگری باشد.......،نباشد.......... یا که تنها باشم.......... مانده ام....... با "تو" جامانده ........در خاطراتم چه کنم؟!! ........
نـشـــانی ام را می خـواســـتـی ؟ ... هــمـان مـحـلــه ی قـدیـمی پـائـیـز ! ... مـنتـظرم هـــنـوز … اما زرد، اما خشــک ... گاهی بیـاد می آورم تــو را ... زیـر پـا که می مـــانـم … !/
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست / مرا افکنده در تُنگی که نام دیگرش دریاست / تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من / خودش از گریه ام فهمید، مدت هاست، مدت هاست ... !/
این منصفانه نیست ... من پیر شده باشم و تو در خیالم ... درست مثل روزی که ترکم کردی، زیبا و جوان ... همین شده که هیچکس باور نمیکند ... معشوق من بوده باشی ... !/ [کامران رسولزاده]
گاهی بیا ... و پشت سرم لحظهای بمان ... دستی به روی شانهی من بگذار تا ... از فراز شانهی من، این سطرهای درهم و برهم ... این شعرهای مبهم خط خورده را ... در دفترم بخوانی ... !/
من پُر از حرف ِ ناگفته ام ... تو پُر از صدای فریاد ِ چکاوک ... ! این ی ِ تیکه از اول ِ دکلمه ای که این روزا دارم تکمیلش میکنم سعی میکنم قشنگ بشه که بتونید گوش بدین : )
ای دیده ! چنین محو تماشای که هستی ؟ / ای سینه ! تو در آتش سودای که هستی ؟ / ای خون من ! ای آتش افتاده به جانم / جوشنده و طوفندهی دریای که هستی ؟ ... !/
ای پای فرو مانده ! تو در این ره تاریک
جویای که و بادیه پیمای که هستی ؟
ای دل به کف ساغر گلگون بگرفتی
پیمانه کش نرگس شهلای که هستی ؟
ای اشک من ای روشنی دیده ی تارم
افتاده چنین ، سر به زمین سای که هستی ؟
ای عقل من ! ای گمشده در وادی حیرت
بستند ترا دیده ، تو جویای که هستی ؟
ای عشق ! چراغی تو فرا راهِ من آور
دیوانه ! تو روشنگر شبهای که هستی ؟
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن