دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
چرخ و فلک می خواستیم، فلک نصیبمان شد / سادهی ساده بودیم، کلک نصیبمان شد / دنبال یک حقیقت توی آینه ها می گشتیم / اما توی قاب گریه، تَرَک نصیبمان شد ... !
@فردایی دیگر#فردا ی عزیز ... آدمهای كوچك همیشه به كارهاي كوچكانه خودشان مشغولند ... میروند و میآیند و جيغ و هوار مي كنند ... حرفهای صد من يك غاز می زنند، جيغ می كشند،لگد مي زنند،آرنج مي كوبند و تف مي اندازند و تا سرشانه دست توی بینی خوشان می كنند،و اگر نتیجه نگرفتند " تهدید" میکنند ... به چه ؟ خوشان هم نمیدانند ... اما بدان که : اینان به طرز عجيبی از حماقت خودشان لذت می برند ... پس نگران هیچ تهدیدی از جانب هیچ آدم کوچکی مباش !
من نه مرد ننگ و نامم، فارغ از انکار عامم / میفروشان را غلامم، چون کنم، چون میپرستم / دين و دل بر باد دادم، رخت جان بر در نهادم / از جهان بيرون فتادم، از خودیِ خود برستم / ... !/
سحر با باد میگفتم حديث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی / دعاي صبح و آه شب کليد گنج مقصود است / بدين راه و روش میرو که با دلدار پيوندی ... !/
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکی ست / حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی ست / اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظری ست / گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکی ست / ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 4 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن