✔ عـلـ[بابا]ــی
هر كه به سراي بوالحسن درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. آنكه نزد خداي تعالي به جاني ارزد در سراي بوالحسن به ناني ارزد. ( شيخابوالحسن خرقاني )
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاهت ميكنم خاموش و خاموشي زبان دارد ... زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَ لا نَعْبُدُ إِلا إِيَّاهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ معبودى جز خدا نيست،و نپرستيم جز او را درحالیكه عبادت را براى او خالص میكنيم،گرچه مشركان را خوش نيايد. ( اين ذكر پاداش بسيارى دارد،از جمله اينكه در نامه عملش عبادت هزار ساله بنويسند )
✔ عـلـ[بابا]ــی
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت ... دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت ... هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید ... آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می توان رشته این چنگ گسست ... می توان کاسه آن تار شکست ... میتوان فرمان داد: های ،ای طبل گران زین پس خاموش بمان ... به چکاوک اما ،نتوان گفت :مخوان !! ... ( مشیری )
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلامی چو بوی خوش آشنایی !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... همراهان ... یا حق !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها تویی تنها تویی در خلوت تنهاییم ... تنها تو می خواهی مرا با این همه رسواییم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر کس آزار من زار پسندید ولی ... نپسندید دل زار من آزار کسی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست ... وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست ... فردای قیامت این بدان کی ماند ... کان کشتهٔ دشمنست و آن کشتهٔ دوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو مرا میفهمی ... و همین ساده ترین قصه یک انسان است ... تو مرا میخوانی , من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم ... و تو خود میدانی تا ابد در دل من ... میمانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر غم را چو آتش دود بودی ... جهان تاریک بودی جاودانه ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن