✔ عـلـ[بابا]ــی
وگر سنگ بودی ... به هر جا که بودم ... مرا می شکستی ، مرا می شکستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفت پیغمبر اگر کوبی دری ... عاقبت زان در برون آید سری ... آنقدر در میزنم این خانه را ... تا ببینم روی صاحب خانه را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دردی اگر داری و همدردی نداری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بی غمی عیب بزرگی است ... که دور از ما باد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در میان دست هایت عشق پیدا می شود / زیر باران نگاهت نسترن وا می شود / با عبور واژه ها از گوشه ی لب های تو / مهربانی های قلبت خوب معنا می شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالا که آمده ای ، چترت را ببند ... در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بلبلان از بوی گل مستند و ما از روی دوست / دیگران از ساغر و ساقی و ما از یاد دوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کرده غمت غارت هوش دل ما ... درد تو شده خانه فروش دل ما ... رمزی که مقدسان ازو محرومند ... عشق تو مر او گفت به گوش دل ما ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کندوی باغ هستی بی تو عسل ندارد ... بی تو کتاب عشقم ... ضرب المثل ندارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی / بالی به هوای دانه ی ما نزدی / دیری ست دلم چشم به راهت دارد / ای عشق سری به خانه ی ما نزدی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلامی چو بوی خوش آشنایی !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 54 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن