✔ عـلـ[بابا]ــی
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت ... درمانش تحملست و سر پیش انداخت ... یا ترک گل لعل همی باید گفت ... یا با الم خار همی باید ساخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوش بحال اونکه موند پاک تا زمانی که ... سپردنش به خاک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
« یاٰ مُنْزِلَ الشَّفآءِ و مُذْهِبَ الدّآءَ صَلّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ و اٰلِهِ و اَنْزِلْ علی و جمعی الشَفآءَ » به اميد شفاي همه بيماران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نافم را که بریدند ، فاصله ها شد تقدیر من ... آری از همان وقتها شروع شد بی تو بودنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا / فردا شد و باز هم تو گفتی فردا / امروز دلم مانده و یک دنیا حرف / یک هیچ به نفع دل تو تا فردا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش میشد عشق را تقسیم کرد ... مثل تک شاخه گلی تقدیم کرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشا آنان که در بازار گیتی / خریدار وفا بودند و هستند / خوشا آنان که در راه رفاقت / رفیق با وفا بودند و هستند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو با من باش و بگذار عالمی از من جدا گردد / چو یک دم با تو بنشینم ، دل از هر غم رها گردد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سراغ من اگر می آیی ، دگر آسوده بیا ... چند وقتی ست که فولاد شده چینی نازک تنهایی من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را ... واگاهی نیست مردم بیرون را ... الا مگر آنکه روی لیلی دیدست ... داند که چه درد میکشد مجنون را ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلامی چو بوی خوش آشنایی !
✔ عـلـ[بابا]ــی
منظومه ای برابر چشمم گشوده شد ... آن شب که از کنار تو آرام رد شدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترجمه شعر عاشقانه ژاپنی بعد از زلزله مهیب : با این که لب از کلام بستید شما / ساکت سر جایتان نشستید شما / امواج نگاهتان دلم را لرزاند / اصلا نکند زلزله هستید شما .
✔ عـلـ[بابا]ــی
کویر قلبم خشک شده ، محبتت را ارزانی دلم کن ... سیراب نمی شود اما شاید ... لبی تر کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یادمان باشد تا هستیم به یاد هم باشیم ، موقع رفتن فریاد صدایی ندارد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 9 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن