✔ عـلـ[بابا]ــی
هفتمين سالروز درگذشت حسين پناهي فردا برگزار میشود : طبق اعلام برگزاركنندگان؛در اين مراسم هنرمنداني چون عزت الله انتظامي، امير شهاب رضويان، جهانگير الماسي، آتيلا پسياني، فردوس کاوياني، پژمان بازغي، مريم کاظمي، پرستو صالحي، فريبا آهنگ، نعيمه نظام دوست، عليرام نورايي، مهران رجبي، کاظم هژيرآزاد، رضا فياضي، دکتر يونس آبسالان، بنام نوروزي، صبا کمالي، فرهاد جواهرکلام و ... حضور خواهند داشت. اجراي اين مراسم را رسول نجفيان و علي جزايري به عهده خواهند داشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دچار تا نشوی ... عشق را نمی فهمی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آه گاهی با نگاهی مینشیند در دلت ... با نگاهی مثل آهی مینشیند در دلت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر همان عهد که با یاد و خیالت بستم / یاد من هم نکنی باز به یادت هستم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت ... زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت ... خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان ... کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شیرین دهنی که از لبش جان میریخت ... کفرش ز سر زلف پریشان میریخت ... گر شیخ به کفر زلف او ره میبرد ... خاک ره او بر سر ایمان میریخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت ... عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت ... زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت ... جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلا تا کی اسیر یاد یاری / ز هجر یار تا کی داغداری / بگو تا کی ز شوق روی لیلی / چو مجنون پریشان روزگاری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنروز که آتش محبت افروخت ... عاشق روش سوز ز معشوق آموخت ... از جانب دوست سرزد این سوز و گداز ... تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم / افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم / بیا مثل پروانه های غریب نیاز / به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن سوي شب صنم به نماز ايستاده بود ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 7 ساعت و 47 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن