✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر ای "دوست" تحمل بنمایی ، همچو خاری که شود همدم گل ... با تو تا مرز شکفتن ، با تو تا سبز شدن ، آن طرف تر حتی ... با تو تا زرد شدن می مانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوب می دانی که در چشمت گرفتارم هنوز/ روز و شب خوابم ربودی باز بیدارم هنوز/ نازنین با من مگو دل بر کن از تکرار من/ گرتو تکرار منی جویای تکرارم هنوز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلامی چو بوی خوش آشنایی !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی ... جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق را تن پوش جانم میکنی / چتری از گل سایبانم میکنی / ای صدای عشق در جان و تنم / آن سکوت ساده و تنها منم / من پر از اندوه چشمان تو ام / آشنای دل پریشان تو ام / آتش عشق تو در جان منست / عاشقی معنای ایمان منست / کی به آرامی صدایم می کنی / از غم دوری رهایم می کنی / ای که در عشق و صداقت نوبری / کی مرا با خود از اینجا می بری ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیستون کندن فرهاد نه کاری ست شگفت ... شور شیرین به سر هرکه فتد ... کوه کن است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آفتابي ز كمينِ دلِ ما، جلوه نمود ... همچو شبنم، همه تن غارتِ ديدار شديم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وصل تو کجا و من مهجور کجا / دردانه کجا ، حوصله ی مور کجا / هرچند ز سوختن ندارم باکی / پروانه کجا و آتش طور کجا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
او میرسد که باز هم عاشق کند مرا ... او قول داده است به قولش وفا کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود ... بی من تو را دلی ست که دریا نمی شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
صفای عالم مستی غمم را برده از یادم / بیادم باش و یادم کن ... با یاد تو من شادم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست ... سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 9 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن