damla
پتویی برایم بیاور هوای شعرهایم بدجوری سرد است! واژه هایم می لرزند! چیزی روی کلماتم بینداز یخ کرده اند...! بیا امشب تمام برق ها را خاموش کنیم بیا باتری های ساعت را گم و گور کنیم میز را ولش کن سفره را چیده ام بیا به یاد اولین انسان آتشی اختراع کنیم! شمع ها را با آتش نگاهت روشن کن من این سوی سفره... تو آن سوی سفره چه اسطوره ی سحرآمیزی...! آن عینک را بردار شعرهای من در فرم آن عینک آهنی ات خشک می شود چشم هایت را در قالب این شیشه محدود نکن بیا این شیشه های شرر سوز را بشکنیم من به ناب بودن نفس هایت ایمان دارم بیا و امشب حرفهایت را اتو نکش! موهایم را نباف... ریش هایت را جدول بندی نکن بیا نسیم را به شاخه های موهایمان دعوت کنیم میشود امشب کمی عاشق شویم؟؟؟ میخواهم امشب به افتخارت موج های شعرم را نو کنم!!!
این ارسال را بازنشر کرده است.