الينا
يكدم قرار نيست دلم را ،ز تاب عشق / در آتشم ز دست دل بي قرار خويش
الينا
من به فكر تو و سرگرم نصيحت ناصح / به گمانش كه مرا گوش به افسانه اوست
الينا
تا تواني به خرابي من اي عشق بكوش /من نه آنم كه دگر آباد شوم
الينا
نداند به جز ذات پروردگار / كه فردا چه بازي كند روزگار
الينا
در خانه دل تا نبود جاي غمش تنگ / اي كاش كه از سينه بر آيد نفس ما
الينا
درد غم هجر تو به هر كس كه بگفتم / از بهر هلاك من بيچاره دعا كرد
الينا
ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يار ترين سینه را ساختی از عشقش، سرشارترین آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دلازارترين شد، چه دلازارترين؟!
الينا
دل هاي اسيران شده فرش حرم او / اي اشك روان شو كه نسوزد قدم او
شهرام شکوهی
پرم از درد دلتنگي ديگه راهي واسه م نميمونه ....
الينا
.در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد . واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمی
الينا
در دلم ريخته بس سر هم غم سر غم /دل مخوانيد خدا داده غم آباد مرا
الينا
تنها زني كه آزار نميرساند مادر است .