amin
دل مرید کیش اشراقیش شد /دل اسیر ایها الساقیش شد/ او که خویشاوند نزدیک گل است/ شرح احساسات نزدیک سبز بلبل است..
amin
او شبی آمد ... مرا دیوانه کرد /او مرا یک باغ بی پروانه کرد/ شوخ چشمست و دلم در بند اوست/ هرچه هست از چشم پرنیرنگ اوست...
amin
بارهابا لاله صحبت کرده ام/ بارها با ماه خلوت کرده ام/ فکر من از آسمان آبی تر است/ روح من با عشق عنابی تر است ..
amin
هستی ام در پای آن سرمست رفت /آه ای یاران دلم از دست رفت/ انتهای هرچه رسوایی منم/ عاشق شب های تنهایی منم...
amin
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي كه تا به حال تجربه كرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي كه هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
amin
اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....
amin
اگر روزي خواستي بگي دوستت ندارم . آرام آرام بكو تا آهسته آهسته بميرم
amin
خانه هاي جدول زندگیم را دستان مهربانت يک به يک پر کرد و رمز جدول چنين بود: دوستم بدار
amin
دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي عروسكشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعي يعني همين
amin
يک قطره اشک مى اندازم تو دريا - تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم. - اگه پيدا كردي اون وقت تو رو فراموش مي كنم
amin
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ..
amin
کلاف سرنوشت من سردرگمه همیشه/ طلسم کور این گره یه لحظه وا نمی شه /طناب سرنوشت من تنها پل عبوره/ اما به بیراهه می ره هر گره ای که کوره.
amin
گاهی که دلم… به اندازه ی تمام غروبها می گیرد… چشمهایم را فراموش می کنم… اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…
amin
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست /آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست /می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد/ آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست/می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند/ از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است /راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو /تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست/ طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود/ روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست....