#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7195 دفعه)
نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است خدا کند که نبینم هوای تو ابریست ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است...
از دست تو امشب شده فکرم متلاشی آرام نگیرم ، مگر از من شده باشی چشمان تو معمار غزلهای بدیل است بدنیست مرا جنس نگاهت بتراشی جنجال به پا کرده ای و متن خبر ها.... محتاج نباشند از این پس به حواشی .... نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت ... درد است نمک بر جگر پاره بپاشی یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم.... سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی مجموعه ای از درد و غم و رنج و عذابم ... مجموعه ای از اینکه تو باشی و نباشی
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظریست گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید چون نکو مینگرم، حاصل افسانه یکیست اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست عشق آتش بود و خانه خرابی دارد پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد بیوفایی و وفاداری جانانه یکیست عماد خراسانی
عاقبت جان تو در چشمهی مهتاب افتاد پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد نور در کاسهی ظلمتزدهی چشمت ریخت خواب از چشم تو ای شیفتهی خواب، افتاد کارت از پیلهی پوسیده به پرواز کشید عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد ماه را بیمدد تشت تماشا کردی چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد چه کشش بود در آن جلوهی مجذوب مگر که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد چهرهی واقعیات را به تو برگرداندند از سر نام تو سنگینی القاب افتاد شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد امشب از هرم نفسهای اهورایی تو گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد
سپاس بابت پستهای زیبایی که توی گروه میذاری..
قابل شما را ندارد...
مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد دردناک است اینکه میگویم ولی هنگام جنگ شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای ! تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی لای انگشتان او سیگار خوابش می برد من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام اینکه موج از شدت انکار خوابش میبرد وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش کودکی با گونه ی تبدار خوابش میبرد "دوستت دارم" که آمد بر زبان خوابم گرفت متهم اغلب پس از اقرار خوابش میبرد صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد
سلام ..
سلام
یه سلام تپل
سلام .