#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7195 دفعه)
همچنان صیاد را صحرا به صحرا میکشند آهوان مست جور چشم او را میکشند زیر بار عشق، قامت راست کردن ساده نیست موجها باری گران بر دوش دریا میکشند قصهی انگشتری بیمثلم اما بینگین دوستان از دست من شرمندگیها میکشند قامتم هر قدر رعناتر شود، خورشید و ماه سایهام را بیشتر بر خاک دنیا میکشند شرک، موری بود بر سنگ سیاهی در شبی چشمهای ما فقط «رنج» تماشا میکشند
بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم شب و روزم به سوز و ساز عمر بیامان طی شد گهی از ساختن نالم، گهی از سوختن گویم خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها غم بیهمزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم، بیهمدمم، دیوانهام، مستم نمیدانم کدامین حال و درد خویشتن گویم! از آن گمگشته من هم، نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو میآیی به بالینم، ولی آن دم که در خاکم خوشآمد گویمت اما، در آغوش کفن گویم
خویش را یک لحظه گر گم میکنی رهروا! راه گذر گم میکنی گر نمیجویی خودت را در زمین در سما، شمس و قمر گم میکنی هر قدر پیداگری نزد کسان پیش بیفرهنگ، فر گم میکنی آفتاب سینهات بنشست اگر روز هم، راه سفر گم میکنی میدهد یا نه، کمربندت، جهان در ته بارش کمر گم میکنی رستم! از راه سمنگان بازگرد رخش مییابی، پسر گم میکنی ای پرستو، جانفدایی چون تو نیست با خیال لانه پر گم میکنی
اوّلین مرحلهی فلسفهی من این است: که بگویید زمین از همه دلچرکین است بعد افتادن آن کوهکن بیسر و پا بیستون، تلخترین منظرهی شیرین است آی عارف که به دنبال حقیقت هستی بیخودی نعره نکش، گوش خدا سنگین است ما که منظور نداریم، خدا میداند سطح فکر دل لامذهبمان پایین است آسمان هرچه دلت خواست کواکب دارد شهریار! اختر سعد تو فقط پروین است؟ بیگمان از نظر مردم عاقلپیشه بهترین هدیهی عاشق به دلش نفرین است من فقط دزد سر گردنههای غزلم چه کنم یاغیام و شغل شریفام این است
like
سلام .
سلام................
iranian grandfather Mostafelino
هر چه اين احساس را در انزوا پنهان کند مي تواند از خودش تا کي مرا پنهان کند؟ عشق، قابيل است؛ قابيلي که سرگردان هنوز کشته خود را نمي داند کجا پنهان کند! در خودش، من را فرو خورده ست، مي خواهد چه قدر ماه را بيهوده پشت ابرها پنهان کند؟! هرچه فرياد است از چشمان او خواهم شنيد! هر چه را او سعي دارد بي صدا پنهان کند… آه!، مردي که دلش از سينه اش بيرون زده ست حرف هايش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!! خسته هرگز نيستم، بگذار بعد از سال ها باز من پيدا شوم، باز او مرا پنهان کند…”
همچنان صیاد را صحرا به صحرا میکشند
14 سال و 10 ماه و 20 روز و 9 ساعت و 18 دقيقه قبلآهوان مست جور چشم او را میکشند
زیر بار عشق، قامت راست کردن ساده نیست
موجها باری گران بر دوش دریا میکشند
قصهی انگشتری بیمثلم اما بینگین
دوستان از دست من شرمندگیها میکشند
قامتم هر قدر رعناتر شود، خورشید و ماه
سایهام را بیشتر بر خاک دنیا میکشند
شرک، موری بود بر سنگ سیاهی در شبی
چشمهای ما فقط «رنج» تماشا میکشند