دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

آرزو
زن - مجرد
امتیاز: 1909.85

دنبال‌شدگان

(369 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(267 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

آرزو
آرزو

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده.. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه.. ... ... ... روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! نتیجه اخلاقی این ماجرا . . . . . . . . پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند... به سلامتی همه پسرای مهندسی ...!

آرزو
آرزو

باران می خواهم... تا بشورد تمام رد پاهایم را........

آرزو
آرزو

کاش میشد بی کسی را چاره کرد دفتر دلواپسی را پاره کرد یک سحر زلف تورا در خواب خوش با نوازش های باران شانه کرد درپس دیوار این شهر عجیب در کنارت عاشقانه خانه کرد کاش میشد دست در دست تو داد و دیده با اهل جهان بیگانه کرد

آرزو
آرزو

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم کسی از جنس محبت غزلی را می خواند و به یلدای زمستانی و تنهائی هم یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

آرزو
آرزو

بی هیچ صدائی می آیند زمانی که نمی دانی در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و... بی هیج نشانی از دلت می گریزند تا تمام چیزی که به یاد می آوری حسرتی باشد به درازای زندگی چه قدر بی رحمند...

آرزو
آرزو

فصل ها را بشمار برو از یک تا چهار! اندکی صبر و تامل، و ببین که تمام است امسال. فصل ها را بشمار، این بود یک هشدار! عمر هم می گذرد چون امسال...!

آرزو
آرزو

مرد یعنی : یک کوه سخت ولی نرم.... دلسنگ اما مهربان.... خشن اما وفادار.... ... مغرور اما نرم .... لجباز ولی وفادار..... دیوانه ولی عاشق..... تقدیم به " مردای" با مرام

آرزو
آرزو

مرد یعنی : یک کوه سخت ولی نرم.... دلسنگ اما مهربان.... خشن اما وفادار.... ... مغرور اما نرم .... لجباز ولی وفادار..... دیوانه ولی عاشق..... تقدیم به " مردای" با مرام

آرزو
آرزو

✿ツ مـســافـــــرتــریــن آدَم دنــیـــــا هــــــم دستـــــــ خـطـــی مـی خـــواهَـد کـه بـنـویـســــد بـَـرایــــش " زود بَــرگـــــــرد طـاقـــتــِ دوری اتــــــــــــ را نَــدارمــــــــــــ ✿ツ

آرزو
آرزو

بـیــا ایـن هــوا، هـوای خوبـی اسـت بـرای دلــتـنـگ بـودن ... مـن بـغـض هایـمــ را بـا روح زخمـیـم می آورمــ ، تـو آغـوشـت را، بـا بـوسـه هایـت ... بـگـذار دسـت کشیـدن از تــو هـمچنـان غیـر مـمکـن بـاشـد! بـیــــــــا ...

آرزو
آرزو

نگاه های خیره شده بهم توسط عکس ها نمیدانم در این شهر چه میگذرد من اینجا نشسته ام و بداهه شعر میگویم دختری مهر ماهی در لباس شاعره چقدر زود عاشق میشوند نگاه های خیره شده عکس ها

آرزو
آرزو

نگاه های خیره شده بهم توسط عکس ها نمیدانم در این شهر چه میگذرد من اینجا نشسته ام و بداهه شعر میگویم دختری مهر ماهی در لباس شاعره چقدر زود عاشق میشوند نگاه های خیره شده عکس ها

آرزو
آرزو

بی هیچ صدائی می آیند زمانی که نمی دانی در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و... بی هیج نشانی از دلت می گریزند تا تمام چیزی که به یاد می آوری حسرتی باشد به درازای زندگی چه قدر بی رحمند...

آرزو
آرزو

پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

آرزو
آرزو

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاور