آرزو
فرقی نمیکند در کدام عصر و کدام اقلیم زندگی کنی.. فرقی نمیکند اسمت فرهاد باشد.. رومئو یا مجنون ! تو را به زخمهایت میشناسند.. این نقطه اشتراک همه ی آدمهاست ...!!
آرزو
مادامی كه تلخی زندگی دیگران را شیرین میكنی بدان كه زندگی میكنی
آرزو
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم کی برام لالایی گفته،عمیق ترین خواب دنیا را داشته و صبح با خمیازه و عشوه ای کودکانه،از خواب بر می خواستم .... کاش کودک بودم تا هروقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم و داد می زدم تا همه دردم را بفهمند....
آرزو
در کودکی: پاك کن هایی ز پاکی داشتیم، یک تراش سرخ لاکی داشتیم، کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت، دوشمان از حلقه هایش درد داشت، گرمی دستانمان از آه بود،برگ دفترهایمان از کاه بود، تا درون نیمکت جا میشدیم ما پراز تصمیم کبری میشدیم، با وجود سوز و سرمای شدید ، ریزعلی پیراهنش را میدرید، کاش میشد باز کوچک میشدیم لااقل یک روز کودک میشدیم
آرزو
من یادخوش دوست به دنیاندهم/لبخندخوشش به حوررعناندهم/ گر یاد کندمراهرازگاهی چند/گرد رخ وی به چشم بینا ندهم
آرزو
آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است یک دم رها نمی کنی ام سوختم بس است سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است
آرزو
عمری به هركوی و گذر گشتم كه پیدایت كنم اكنون كه پیدایت كرده ام، بنشین تماشایت كنم لماس اشك شوق را تاکی به گیسویت نهم گل های باغ شعر را زیب سراپایت كنم بنشین كه من با هرنظر،با چشم دل،با چشم سر هرلحظه خود را مست تر، از روی زیبایت كنم
آرزو
آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم،می،نمی خواهم بیا ساقی تماشایت کنم،بیقرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن،کرده ام می را بهانه تا تماشایت كنم.
آرزو
دعا میکنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد. همیشه از حرارت عشق گرم باشد ...
آرزو
زندگی مثل گل سرخ پر از خاطره هاست و تو شبرنگ صمیمانه رویای منی که نسیم نفست و شهاب نگهت سایه بان تن بی روح من است. در دلم رازی هست؟چه كسی می فهمد؟ می سپارم آنرا به خیال و شب و تنهایی خود به كدامین انسان ؟ به كدامین مخلوق ؟ تو بگو هست كسی تا که مرا دریابد؟ چه طنین انگیز است تق تق پای خیالم که به دیپاچه ی فردا به خدا می راند و چه زیباست نیاز من و نازدل بی تاب من و خاطره ای پراحساس ولی افسوس كه در راه دلم گم گشته.... تو به من میخندی و من از خنده ی تو مهمترین چیزها من به همین دست به دستان تو عادت کردم
آرزو
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام
آرزو
میخواهی بروی؟ خب برو... انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو... برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نکن نفس های آخر است نترس برو...
آرزو
میخواهی بروی؟ خب برو... انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو... برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نکن نفس های آخر است نترس برو...
آرزو
همانند پلی بودم برای عبورت،به فکر تخریب من نباش....رسیدی دست تکان بده،من خود فرو میریزم....
آرزو
روزی، در خیابان، در شهر، پیرمردی را دیدم، نشسته بر زمین، کاسه ی گدایی در پیش، ویولونی در دست، رهگذران باز می ماندند تا بشنوند، پیرمردسکه ها رو می پذیرفت، سپاس می گفت، و آهنگی سر می داد، و داستانی می سرود، که کمابیش چنین بود: من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم و در این دنیا هیچ چیز نیست که قبلاٌ نشناخته باشم