آرزو
دیرگاهیست بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی عادت کرده ایم به زمین زمین جای گرم و نرمیست چه خیال اگر چشمهایمان را خواب چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است
آرزو
تنهایی را دوست دارم .... بی دعوت می آید ؛ بی منت می ماند ! بی خبر نمی رود ... !
آرزو
هرگز خیاط خوبی نمی شوم نشد چشم به چشمت بدوزم و در خود، گره نخورم.
آرزو
ساده به نظر بیاید شاید، اما من همه ی روزگاران دوستت داشته ام؛ گذشته و حال و آینده ندارد... بگذار اینان محصور دایره های تو در تو بمانند، مهم چشم های ساده و معصوم ما هستند، که لازمان و لامکانند...
آرزو
دلم گرم بودن توست، بگذار دنیا هرچه می خواهد سرد باشد... تو مثل دستکش های وفادارم که سالهاست دارمشان، دست هایم را گرم می کنی؛ و شاید نه...!!!! تو مثل شال گردن پشمی ام هستی که در سردترین زمستان دنیا دست هایت را بر گردنم حلقه می کنی و تابستان را به میهمانی تن سردم می آوری!!!
آرزو
اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم خیال می کردم پیشم می مونه ترانه عشق واسم می خونه خیال می کردم یه همزبونه نمی دونستم نامهربونه با این که رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم
آرزو
پی انگشتانم می گردم! پی شعله کبریتی! و کلمه یی که در دفتر هیچ عاشقانه یی نباشد! گر می گیرم... نامه نوشتن برای آنکه دوستش می داری، چه دشوار است!
آرزو
ایـن جـا هـاے خـالـے کـه نـبـودنـت را به رُخـم مـے کـشـنـد چـه مـے دانـنـد . . فـرهـادتـــ شـده اَم ، بـا تـمـام زنـانـگـے اَم و چـه شـب هـا کـه خـواب ِ شـیـریـنـَت را نـمـے بـیـنـَم ....
آرزو
بگو چه مخدری بود در بودنت ... كه اینهمه نبودنت را درد میكشم ...!
آرزو
کــنار ِ کــدامتــان قــرار اســت قــدم بــزنــم؟ دســت هــایــم سیــاهنــد، بــس کــه دســت ِ ســایــه ام را گــرفتــه ام!
آرزو
کلمات هم شده اند بازیچـــه مـــــــــــــن و تـــــــــــــو ! مـــــن برایِ تــــو می نویسم ... تـــــــو برایِ او مـــی خوانی !!!
آرزو
کلمات هم شده اند بازیچـــه مـــــــــــــن و تـــــــــــــو ! مـــــن برایِ تــــو می نویسم ... تـــــــو برایِ او مـــی خوانی !!!