azita
من مانده ام و شعر سرودن بي تو از خواب غزل پلک گشودن بي تو
azita
با گفتن يک "عزيزم جايت خاليست" ، نه جاي من پر مي شود و نه از عمق شادي هايت کمتر ، فقط دلخوش مي شوم که هنوز بود و نبودم برايت مهم است
azita
مو سپید آخر شدی ای برف... تا سرانجامم چنین دیدی.... در دلم بارید ، ای افسوس... بر سر گورم نباریدی
azita
جوانی حسرتا بامن وداع جاودانی کرد/ وداع جاودانی حسرتا بامن جوانی کرد/ بهار زندگانی طی شد و کرد افت ایام/ به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد
azita
َمه ي دل نوشته هاي به ياد تو را نه ديگر به تو كه به دستان باد سپرده ام مي گذارم و مي رَوم و اين بار مُصمَم ، مُصمُم مُصمَم مي روم . .. حَتي خُداحافظي هم نَخواهم كَرد با توئي كه دير شناختَمت
azita
بگذار هر چه نمیخواهیم بگویند بگذار هر چه نمیخواهند بگویند
azita
خونه ی تنهائی مو رنگی بزن / ساز و بردار امشب اهنگی بزن / من برای با تو بودن زنده ام / از همه دنیا دیگه دل کنده ام ...حمیرا
azita
ای سر ، سر سودا زده ، سامانم کو ؟ / ای کالبد تهی شده جانم کو ؟ / امروز که از همیشه مشتاق ترم / ای خانه ی سوت و کور مهمانم کو ؟
azita
چشمت همه جا در پی شر می گردد / دل از پی دل زیر و زبر می گردد / رفتی اما سرت بیاید بر سنگ / چون موج به صخره خورد بر می گردد