azita
حرف ِ تازهای نیست اتفاق دوبارهای حتی نیفتاده دلمان گرفته بود هنوز هم گرفته
azita
بادکنکه دلتنگیام پر شده از هوای تو ، اگه نیای میترکه خونش میوفته پای تو
azita
کاش این قلم نشانی تو را می نوشت ... نه در به دری مرا
azita
هيچکس تلخيه ي لبخند مرا درک نکرد ، گريه هاي دل من پنهان است
azita
هر انکه يار خواهد يار بسيار وليکن فرق دارد يار با يار دل من سايه لطف تو ميخواست و گرنه سايه ديوار بسيار
azita
با تو بودن خيلي وقته که گذشته بي تو بودن مثل مهر سرنوشته حالا اسم تو را هي زمزمه کردن واسه من نه تو ميشه نه فرقي داره
azita
سه شاخه گل برات ميفرستم يکي از طرف خداوند که نگهدارت باشه دومي از طرف دلمه که دوستت داره و سومي از طرف چشامه که دلتنگ ديدارت شده
azita
دلم ز دست زمانه بسي تنگ است / چه کنم که کار دنيا فقط نيرنگ است نيرنگهاي دنيا هزار و يک رنگ است / خدا کند شود پيدا دلي که با دل من يک رنگ است
azita
عوض کردم؛ روزهای روشنم را با چشمهای سیاهش!
azita
باغباني پيرم که به غير از گلها از هم دلگيرم / کوله ام غرق غم است، آدم خوب کم است / عده اي بي خبرند، عده اي کور و کرند و گروهي پکرند / دلم از اين همه غم ميگيرد، آدمي عاقبت مي ميرد
azita
ميدوني چرا غروب هميشه سرخه ؟ چون هر وقت ميبينه چقدر دوست دارم ، حسوديشون ميشه !ا