azita
ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک// هر که از دیده مان رفت ز خاطر ببریم// یا که چون فصل خزان آمد وگل رفت به خواب// دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم// وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود// خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم
azita
شب که می شود، خدا روی قالی دلم راه می رود ذوق می کنم، گریه می کنم اشک من ستاره می شود هر ستاره ای به سمت ماه می رود یک شبی حواس من نبود ریخت روی قالی دلم شیشه ای مرکّب سیاه سال هاست مانده جای آن جای لکه های اشتباه
azita
گمان میکنم هر انسانی روزی، جای خالی دوست را حس خواهد کرد؛ شاید روزی که تنها کفشهای خالی اش مانده باشد ...
azita
خیلی مراقب باش چون احمق بودن، سنگدل بودن، بد بودن، بدجنس بودن، و ناسپاس بودن خیلی راحت تر از آن است که فکر کنیم ما هرگز دچارش نمیشویم
azita
در همه ی دوران زندگی خود ٬ از دوران به دور این و ان برای لقمه ای نان پرهیز کن
azita
بی تو با سایه خویش هم غریبم...
azita
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی
azita
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنندو من سکوت می کنم....این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان