بابک...
ما ز یاران چشم یاری داشتیم .. یاران هم متقابلا ز ما چشم یاری داشتند .. ما منتظر اونا ، اونا منتظر ما .. وضعمون شد این ..!
بابک...
من نمی دونم اون استادی که ترم قبل از درسش افتادم این ترم دوباره با چه رویی می خواد بیاد سر کلاس ...
بابک...
در رویـــای ِ کــودک ِ کفــاش هــر روز ...... قـــدم مـی زنــد ، مـــرد ِ هــــزار پــــا.... !!!
بابک...
در مکّه دیدم ، خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته ... و انسانها به دور ِ خویش میگردند ! در مکّه دیدم ، هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست ! دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید ، غافل از اینکه آن دوره گرد ، خود ِ خدا بود ! در مکّه دیدم ، خدا نیست ! و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم ، و درهمان نماز ساده ی خویش ، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم... آری ؛ شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست ، که خدایی در آن نیست ...! زنده یاد حسین پناهی
بابک...
بگذار در پیله ام بمیرم... تو پروانه شو بپر...
بابک...
دستهایم خسته اند گاهی نوشتن یادشان می رود بی معنی شده اند به گمانم چون کسی محتاجشان نیست...
بابک...
آهسته در خود می شِکنم .. از نبودنت....
بابک...
نشستن روی بالکن چه فایده ای دارد وقتی حتی کمی پرده ی اتاقت را جمع نکرده باشی...
بابک...
شب باشد و تو نباشی ... کار من جان کندن است!
بابک...
نمي فهمي انگار هيچ از دلتنگيهاي من ...
بابک...
...تو نیستی در ازدحام ...خلوتم امشب ...
بابک...
چکه می کنند ....چشمهایم.. از ...فراغت ...
بابک...
برای ...تو ...من یک غریبه ام تو صدای پایم را نمی شنوی من قدم هایت را می شمارم... یک...دو.....
بابک...
من و تو تمام شدیم بس که اندوه ها ما را بلعیدند . . . تمام....