بابک...
نگاه تو تلخ اشک های من شور یادت شیرین زندگی "با مزه" ای دارم..!!
بابک...
نمی شود دوستت نداشت ! لجم هم که بگیرد، نهایتش این است که دفترچه خاطراتم پر از فحشهای عاشقانه می شود...
بابک...
آنچنان میل تو دارد دل من، که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد، قدمش میبوسم....
بابک...
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . . یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..
بابک...
از وحــشی چــشمـانت کـه بـگـذرم آرامـشـی عـجـیـب در توســت آرامـشـی هــمچــون کــودکـی خفته در آغوش مادر...
بابک...
لعنتــــي تمــام عــاشقــانــه هــا را روي هميــن ديــوارِ مجــازي مي نــويســم! از لــج ِ تــو! از لــج ِ خــودم! کــه حــاضــر نبــوديــم يکبــار ، واقــعي بــه هــم بگــوييــم شــان . . . شعار من: خسته ام ..... از جنس قلابیِ آدم ها........ هـــی فلانــــــــــی راهت را بگیــر و برو حوالـــــــــــــــی ما توقف ممنوع است...
بابک...
کاش میشد هر شب از خودمون 1 سی سی خون بگیریم بریزیم تو یه نعلبکی بذاریم کنار تخت! که این پشه ها بشینن عین بچه آدم بخورن دست از سر ما بردارن
بابک...
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﺣﺎﻟﺖ ﭼﻄﻮﺭﻩ ؟ ﮔﻔﺖ :ﻣﻴﺠﻲ ﻳﻮﺟﻲ !! ﺍﻭﻟﺶ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﻴﻨﻲ ﮊﺍﭘﻨﻲ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻧﮕﻮ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩﻩ : ﻣﺮﺳﻲ ، ﺗﻮ ﭼﻲ..؟ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻥ؟؟؟!!!
بابک...
تو صبح باش ! من تمام شب های تاریخ را تاب می آورم !
بابک...
يادش بخير كودكي چه قهر ها كه نكرديم..چه اشكها كه نريختيم اما لحظه اي دگر صداي خنده هايمان حكايت از فراموشي بود ولي حالا......... فراموشي حكايت ديگريست. چه اشكها كه نمي ريزيم...چه گريه ها كه نمي كينيم.... و لحظه ها و لحظه ها منتظريم حكايت فراموشي اين سالها چقدر عوض شده است!
بابک...
تقصیر برگها نیست. آدمها همینند! نفس میدهی له ات میکنند...!
بابک...
وقتی تنها باشی از تعطیل بودن هیچ روزی ذوق نمی کنی ! همیشه تو تعطیلات تنهایی ادم چندین برابر می شه .
بابک...
این روزها معنای زندگی .... نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهایی است ...که از آخرین تکه نانشان هم نمی گذرند....
بابک...
در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند .... پـرسید : فرزندم پس حوایت کو.... ؟؟ اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش آدم دیگریـست .
بابک...
کـــــــــاش هیـچـوقــت آرزو نمی کردم کفش های پدرم اندازه ام شود