فلاني یکــــ پیـــاده رو تقریــبا خلـــوتــــ ــ ــ ـــ .. . . . یک مرد ، یـــک زن ... یـــک زوج ... خـوشــبختیشــان پای خودشان ! یک مرد ، یک مرد ... یک شراکت ... ســود و ضررشــان پای خودشان ! یک زن ، یک زن ... یک رفاقــت ... معرفــت و اعتمادشــان پای خودشان ! یک پسر ، یک دختر ... یک رابــطه ... پاکــی و نـاپـاکـیش پای خودشــان ! . . . و انـتـهـــای پیــاده رو ... یک مــن ، یک تـنهایــی ! ... یک رنــج ... آخـر و عـاقـبتـــش پـای تــ ــ ــو !
از تاکسی که پیاده شدم یه پیرزنه هم با من پیاده شد زمزمه میکرد که “حالا چطوری از خیابون رد بشم “ آقا ما هم حس جوانمردیمون زد بالا ، حواسمو جم کردم که خلوت بشه برگشتم به پیرزنه بگم آروم با من بیا ، دیدم نیستش دور و برم رو نیگا کردم دیدم اونطرف خیابونه داره گوله میره !
تو اون طرف حرف میزنی حواست نیسـت این طرف یکی چشاش داغ میشه پکهاش عمیـقتر میشه پیکهاش پرتر میشه دلش تنگ تر میشه حواست نیس یکی از این فاصله ها دلگیرتر میشه سکوتش عميق تر میشه یکی عاشقترت میشه


14 سال و 2 ماه و 9 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبل