♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟ نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هـــوس هاي سرد آغوش هاي خيالــي احساسات از جنس دکمه هاي کيبرد نسل من نسلي است که احساساتش پشت همين کابل سيم ها قرباني ميکند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ته فنجان قهوه ام کف دستم یا پیشانی ام را ببین! چیزی نمی بینی؟ مثلا خطی حرفی یا چیزی که بتوان “تو” را به “من” نسبت داد ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگــر ” انگشت های هیــس ” دوبـاره ژسـت عــاشقانه ام را به هـم نزنند …
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 8 ساعت و 38 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .