♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جایی که همه زغال فروش شده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگسار می کنند... غافل از آن که شهر پر از فاحشگان مغزی است... و کسی نمی داند مغز های هرزه ویرانگرترند... یا تن های هرزه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیدی کـه سخت نیست تـنـهـا بـدون من....انگار نه انگار....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی بـــــه بـــــاران عـــادت نمی کنــــد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا تنها به این دریای خزر سپرده اند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همیشه وقتی رسیدم که قطار رفته بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داره می باره بارون و تو نیستی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نگران واژه هایم هستم که همگی پاکند....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .