♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ تضمینی برای شادخواری نیست شیر یا خط میکند اندوه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سیرِ بارانم گرمِ امواج گل و لبخند با تمام سختگیری، گیر افتادم ...لعنتیها! اهلیام کردند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها دارند میآیند کوچهها یکبند میخندند زخمهایم نمنمک تعبیر خواهد شد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دار یا دریا؟ نفت یا باروت؟ سرخ یا قرمز؟ بهترین تصمیمها را عشق میگیرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت مدت هاست که از نيمه شب روحم می گذرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یوسف گمگشته! گرگها منتظرند بگذار کمی نان دربیاوریم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق ما گوزن بود بزرگ و قوی اما چیزهای قویتری هم وجود داشت مثل قطار که تو را با خود برد و از گوزن لاشهای روی ریلها باقی گذاشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من نگو وقتی که رفتم صبور باش؛ به کسی که شنا نمیداند نمیگویند در غرقشدن عجله نکن!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 4 ساعت و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .