♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشکهایم را نوشتم غرق شدند واژه ها ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه پنجره ای اضافی دارم، که تو را در آن بگذارم، و نه میزی، معشوقه ای نیز در این شهر ندارم ای گل! تو را بخرم و چکارت کنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این رعد و برق ها شاید ندانند اما آخــِرَت را برای خودشان می خرند، وقتی به بغل های ناگهانی منجر می شوند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگشت های عاشقت رسواترین راهبه های جهانند و سینه ام! کلیسای کوچکی پر از ارگ های بی قرار...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .