♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دردهایم سهمی بود که به تو نمی رسید . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساده اسیرت شدم که قدر ندانستی…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنــــــــــها … تمنای دستان تـــــــــــو را دارم …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ها خوابم نمی برد… از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم بی انصاف… محکم زدی ، جایش مانده است…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادداشت های سوخته ام را به همراه تمام ناگفته هایم… در بطری نهاده …و به دست امواج دریا سپردم…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزها و رویاهایم را ، - با تو شریک می شوم کمی از قهوه ای تو ، در من اندکی باران ، برای تو حالا از آسمان قهوه می بارد و در فنجانت باران بلند شو شال سیاهت را بردار هوس شب دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جذبه ی چشم تو چون کشش دریا سرد و وحشت زاست وقتی که میمکد و به قعر می برد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای پیوند آب و خاطره تمام دلخوشی ام را به سمت آینه پرت میکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان اين شهر مجنون شده است آنقدر كه از چشمانش به جاي باران ماهي مي بارد و دستان بهت زده ي من كه از آنها شقايق مي رويد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم کن بگذار مثل تمام گل ها... یخ زمستان روزهایم پرعطر شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حسرت یک حضور... برای پر کردن حجم اینهمه تنهائی... وحسرت یک شانه... برای خالی کردن اینهمه بغض ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چند پیک شراب و نگاه کردن به این دریای لعنتی آرومم که نه ، اما ساکتم میکنه ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 18 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .