♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوزخم فرداست،من چرا امروز می سوزم!؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساکن غربتم ....دلم بارانی......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره قطره می چکیدم از ناودانی که حالا لانه کلاغی بیش نیست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه ی شالیزارها به بلوغ نشسته اند چشمانت را بتابان تا صبح یک قدم بیشتر راه نیست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دهانم پر از تاول هايست كه بي تابند زودتر نفس هايت را بر من بدوز "آتشفشان هميشه خاموش نمي ماند."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کفش هایم را جفت کن می خواهم بی وضو به خانه ات بیایم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا کلاغها به خانه یشان نمی رسند / نکند / عاشق تو شده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تمام ناودان های شهر ترنم باران به گوش می رسد من اما دل نگران تمام غنچه های به بلوغ ننشسته ی بهار نارنج خواب خورشید را تفسیر می کنم!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .