♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک شب تنهایی می خواهد با یک دنیا «تــــــو» و تمام گوشه کنارهای آغوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن احتمال اينکه در سطرهای بعدی زير باران منتظرت بمانم کم است می زنم زير گريه زير همه چيز!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همان مردی هستم که بعدها به دخترت نشان می دهی و می گویی این مرد را دوست داشتم! - وشاید هنوز هم دارم... - او از تو می پرسد «چه شد که دیگر با هم نیستید؟» بگو: «تقصیر خودش بود اصلا دیوانه بود نشانه اش هم این است که او هنوز هم عاشق من است!»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید باور کنیم تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست، روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی... و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است. تازه تازه پی میبریم که تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست: دیر آمدن! دیر آمدن! دیر آمدن..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیاز ساده ی من تنها شنیدن صدای تو بود تو دریغ می کردی و من چه کودکانه از تو می نوشتم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که میبارد عطر کاج نم خورده ی پارک حماقت هایم را یادم می آورند..... انگشت میکنم ته حلقم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شهری که سایه های سنگین در مه می رقصند ...معنی نامم را سوال نکن ..شاید جایی زیر سایه ها جا مانده باشد ....خط های خواب موازی سوت قطار همه چیز را از یاد می برد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه هایم برای باریدنت خالیست..و نگاهم در جستجوی نگاهت در جاده ای بی انتها یخ زد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای پرستش خورشید ترانه وار ابرهارا کنار بزن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای پیر شدن ثانیه هایم را می شنوم و افسوس که جز نگریستن توانی ندارم. ریشه هایم برای در خاک ماندن سست است .ریشه میدوانم من روی زمین و امید بسته ام به اینکه خدایم طوفانی نکند هوای زندگیم را...که ریشه هایم برای تحملش سست است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف ها اب می شوند .....بیایید باور کنیم ....... که بی نهایت نیستم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهای اخر آذر مثل پنجشنبه ها ست..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مغزم کبود شده ! تفکراتم چه بی رحمانه به آن تجاوز کرده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیشگون می گیرم توهماتم را.... آخ می گویند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .