♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان سفید بخت شده و اقبال من چرخ چرخ زنان به دنبال آدمک هایی است که برفی اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی ام را در چمدانم می گذارم این تمام باری است که به دوش می کشیدم !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روی بازوی زمان دراز کشیده ام و ثانیه شمار نوازشم می کند . . . زمانه را عاشق می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همیشه یک گذرگاهم نه ایستگاه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من دهن کجی می کند زندگی خودم را به کوچه آشنای علی چپ می زنم آن جا هم بن بست است!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاشق های نیمه جون .........پر.........هی کلاغ پر......جوون های بی زبون پر........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"تو هرگز نخواهی رفت...""" و این وردی است که من... هر بار میان وحشت ماندن و رفتن تو... هزار بار با خود تکرار میکنم... تا آرام شوم... درست مانند مادرم... وقتی که طوفان کویر می وزید....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهاي گذشته ي امسال... روزهاي پاییزی... فصل های انتظار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدایم کن... نان تازه بگذار... پنیر... و قدری ریحان... تا در ایوان خنک خانه... با هم یک عصر بهاری زیبا بسازیم... باد در موهای تو بچرخد.. من وسوسه ی یک بوسه شوم... تو شرم کنی... گونه هایت گر بگیرد... و من.......... بسوزم در التهاب آن بوسه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو ... با آخرین جرعه ی یک گیلاس شراب... و بدرود آرام یک سیگار... بر زبان من تراوش می کنی... درست مثل آخرين نگاه مسافري در قطار... و مستي كسي كه ... از هماغوشيهاي شبانه مي گويد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .