♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سقوط، سرشار از ناگفتههاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در زندگی روزهایی هست که دردْ در خوابْ بیدار میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای غریبهای... .. سراغِ مرا را میگیرد از من.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از کنارِ هم میگذرند، امّا چیزی دربارهی یکدیگر نمیدانند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
و دریا ناگهان به یاد آورد نامِ همهی آنها را که غرق شده بودند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظهای که دیگر نخواهم نوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه در این شهر شعر باید گفت؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظهای هست که جوانی از دست میرود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مُردن آدمی را مشتاقِ زیستن میکند؛ مشتاقِ کشفِ چیزهای نادیده و آدمهای از راه رسیده. مشتاقِ چیزهای تازهای که پیشتر نبودهاند؛ یا بودهاند و آدمی این چیزها را نمیدیده. رسیدن به لحظههای آخر است، انگار، که حسرتِ گذشتهی بیحاصل را در وجودِ آدمی زنده میکند و حسرت است، انگار، که بلای جانِ آدمی میشود در آن روزهای آخر و دقیقههایی که هرکدام، شاید، آخرین دقیقه باشند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مانده ام بین ماندن و رفتن...خدایا آرامشت را عطا کن....خسته ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب است. در نورِ چراغ مردِ مسافر مینویسد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دردهایم دیگر کلمه نمی شوند تا از مرزهای آبی احساست بگذرند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به کلاغان پابرهنه ایمان داشتم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .