♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از رطوبت کدام آغوش حرف می زدی تا مرا بخشکانی...؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصلی غم آلود .........بهترین ها در قفس
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جای خالیتو با هیچ چیز نمیتوان پر کرد........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا... مگر دلم را از جوی آب گرفته ای
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تلخ میشود وقتی... وقتی نه دری هست و نه دریایی کوه شاید اما .... آخرش تنهایی ست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت را به نگاه چه کسی گره زده ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودن هایت شعرهایم را مثل سالن های دادگاه میکند مدام شکایت ، مدام گلایه آخرش ... آخرش را تو بگو تو کاری خواهی کرد تا من رضایت دهم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتی ست چمدان به دست در ایستگاه ایستاده ام منتظر قطاری .........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .