♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نانم عجیــب کنار این دل سنگ تو آجر است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا همه از دست پليدی خسته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می ترسم از چشم هایی که از بی ستارگی توی این تاریکی برق می زنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از لحظه های دلتنگی چگونه گذر کنم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوباره غروب غمگین جمعه......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارمـــ فکـــر مــے کـنـــــمــ چـــقـدر خـوبــــ مــــے شــــد نـزدیـکــــ صــورتـمـــ نــفـس مــــےکـشـیــــدے مــــے دانـــــے ؟ مـــــن رُکـــــ تـَـر از آنـــــمـــ کــــه / نبــــــوسـمــتـــــ . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
طفره می روند از موهایم این باتلاق که فرو رفته در پاهایم غرق می شود در من منحنی های سردرگمی که می کشی ، با دست هایت می روم پیدا کنم انگشتم را که گیر کرده در سوراخ تمام قفل های جهان کلید هایی هست! در شکم نهنگ هایی! که هیچ وقت به ساحل نمی آیند هیچ کس نیست....راستی ؟چرا تنهایم گذاشتی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سوختنم را ببین ای عشق/ این بشقاب را نشُسته بگذار برای مورچه های صبح پابرهنگان خوشبخت می بینمش حالا خاموش می کند چراغ را آب را گل آلود ماهی می گیرد و مرا هم باید حدس می زدم این جا تاریکخانه ی عکاسی نیست دندان هایی که به زنجیر می کشم تنم را به آب می زنم از ترس از چشم ها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه های قوز کرده........بی تو.......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .