♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب ما وحشیانه چاک چاک است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به صورتم چنگ می اندازم...... نکند نقابی بر چهره من هم باشد و خودم ندانم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل را به دریایی زدم در آن دریا عشق رویید باز هم یادی ز تو کردم...... به هر جا پا گذارم عشق در میان است! همین است که من مستم.... ز بوی عشق....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه در فراموشی به سر می برند چه آنهایی که شاد شادند و چه آنهایی که غمگین غمگینند! طعم لبخند برای همه فراموش شده است و همان طور طعم عشق جنس همه ی ما دیگه از باران نیست همه شدیم یه تیکه سنگ و خیلی ها هم یه صخره سنگ!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مسیر راه تو را از قطره های باران میپرسم ... تنها نشانی از تو همین بود.. آری باران و سایه مسافری در آن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچک می شوم به اندازه ی لقمه های مادرم وقتی بر می گردم به دبستانی ترین احساسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستش را تکان داد و رفت سیل چشمهایم را برد خواستم به خانه بر گردم غریبه ای دستم را گرفت..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر - در شهري كه من اينجا هستم- تكرار مي شود . * نگاهت مي كنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن تمامی آبها به دریا های خیس نمی رسندو تمامی ابرها باران نمی شوند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .