♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوست دارم هی دلتنگت بشوم...حرفی ست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوس باران کرده ام .....حالا که آسمان را حوصله نیست... به روی چشم خودم دست به کار میشوم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را باز میکنم برف باریده ردپایت میگوید: رفتهای از خانه تا نهایت کوچه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دویدن پا میخواهد ....رسیدن هم، صبر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرندگان ِ مهاجر در فصل ِ بارانهای موسمی مهاجرت نمیکنند و مهمان ِ هر تالاب که باشند، شب را به نهایت میرسانند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتهایی که یادت نمیآید وقتهایی که یادت نمیکند یک روز ِ بیرون مانده از سال ِ کبیسهای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاده ی ِ رسیدن ... دست از سر ِ این پاهای ِ خسته بر نمی دارد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این از شدّت ِ سرما نیست ... ، به طور عمیقی سطحی شده ام ... ، درونی ترین لایه های ِ روح َم دارند از سرما می سوزند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من زرد ِ قناری ام ... محبوس ِ قفس ِ پائیز ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه یک همیشه هست که تو را تنها نمیگذارد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اصلا به من چه ...من که از تو نیستم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از تو کم شده ام جمعم کن! همه وجودم در تب و تاب انحنای اندامت میسوزد! بیا بیا و گرمی وجودت را به سردی اندامم بخش تا گدازه های وجودم آتشت بزند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از گل شنیدم بوی او .....مستانه رفتم سوی او.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 58 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .