♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از صفحه های تیره و تاریک روزگار حالا چه مانده بر تن عریانی زمین؟ جز جامه ی عزای تو بر شانه های زار......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سایه می شوم بعد از این و چشم بسته عبور می کنم از خیابان هیچ مهم نیست دیگر آب از سرم گذشته.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در اتاق انتظار منتظر خبری یا کسی هستم تا خبر رهایی ام را بیاورد . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگاری در دست راستم سیب سرخی بود و در دست چپم خنجر سرخی وقتی بی دلیل قد کشیدم و لباس کودکی برایم تنگ شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها برایم یک پنجره مانده ؛ شب و جای پایت بر ماه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بُریدم . بسکه من را با خودت نبردی ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر دلواپسی ها را زیاد می کنی چقدر روح شاعرانهی پاییز را پر ملال تر غمی اگر داری روی این روزها نریز که باران نوبت گرفته است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
«شعر زبان پرندگان است بر درگاه سلیمان وقتی که پیامبری به غیر تو در خانه نیست.» ********************(شمس لنگرودي)
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حدود گسترش عشق را ندانستم و در تو غرق شدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها پاییز میپوشم یک جیب من گنجشک یک جیب من باران.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از بوی پرتقال هر روز پنجره دلضعفه میشود با این همه هنوز با صد عبارت اینجا محو عبورتم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .