♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هــــر شـــب رو بـــه روی آینـــه مــــی ایستـــم لبخنــــدی مــــی زنـــم چنــــد قطــــره اشــــکـ مـــی ریـــزم و مبهـــوت بـــه چشــــم هایـــم خیــــره مــــی شــــوم دوســــت دارم بدانــــم آخــــ.ریــــن بــــار کـــه مـــرا دیـــدی چـــه شکلــــی بــــودم ؟؟!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت در عین خاموشی چقدر حرف برای گفتن دارند و من ناتوان از برای شنیدنشان آخر دریای چشمان تو فرای تصور چونان من قطره ایست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانم چرا لب که می گشایم انگار واژه ها گره میخورند به هم زبانم را گم کرده ام یا دست و پایم را !؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با همین حرف های ساده تو نفس می کشم...می بینی ....چقدر نفس هایم عمیق است با حروف واژه های تو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتی بین من و....تو......این اتفاق عجیب یعنی فاصله......این فاصله یعنی غربت......عبور از تمام رنگ های روزگار ......رسیدن به انتهای بودن تو......چیدن سیب و انار.....ایستادن به نماز و طهارت با خاکی از جنس تو....با خاکی از جنس نور.....با رد پاهای گم شده ای از تو......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن دیگر از گذشتن زمان و تولد خاطره ای تازه می ترسم ،کاش حجم خاطره هایم،با انبوه برفهای سپید آب شود تا زمستانی دیگر،اگر نفسی باقی ماند آدم برفی تازه ای بسازم با همین دست هایم و آرام آرام آب شدنش را به تماشابنشینم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مجالی نداد، سکوت این حوالی بی عبور مجالی نداد ،دلشوره ی این همه ترانه ی بی تعبیر تا از سرگردانی قاصدکی بگویمت که مدتهاست به باد سپرده امش از ترانه های تاریکم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرنوشت تمام پنجره های رو به تو را به روی من بسته! زندانی شده ام در قفس خاطراتم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تو را خواهانم با همان صدا همان دل وهمان نگاه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیخودی متاسف نباش تو آمده بودی که بروی اصلا! تو چه می دانی چه ترسی ست ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینهمه دلتنگی آغوشت را میطلبد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی زندگی در چشمانت خلاصه شده, من کجا روم دنبال آرزوهایم...؟!! وقتی میتوانم تمام شب بالای سرت بنشینم و از تماشایت هی شعر بگویم, هی شعر بگویم, من سرم را بچرخانم که کدام ستاره چشمانم را روشن کند...؟!! تو خود تنها آرامش آسمان را در نگاهت داری.. تو خود تنها تمام شب را روشن میکنی.. دیگر چه واهمه ای از شب می ماند...؟!! . . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 14 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .