♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه میهمانان غریبی دارم این شب ها............تب...هذیان...مسکن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلمم را می بوسم و شادم زیرا دوباره قدم قدم دارم می نویسم و کلمه کلمه با جمله هایم عشق بازی می کنم زیرا من دیوانه وار نوشتن را دوست دارم دارم عاشق نوشتن می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاعر بی شعر می میرد و عاشق بی عشق پس وای به حال من که شاعری عاشق پیشه ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب دارم شعر ميشوم............صداي تار ميآيد و زخمهاي نمكگير شدهام كه در كوچههاي باراني، همپاي كودكانگيهاي غريبم با لبهاي لرزانم آواز ميشود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوستت دارم را تا آخر عمر برای تو تو تو می گویم حقیقتیست در عریانی این جمله
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی را که نمیفهمیم؛ باورم پشت تیرکهای دربهدری قد خم کرده و ترس لابلای آرزوهای مرده ترانه میخواند. نقاشیهای خاکستری بزرگ نمیشود شکستهها که بریزند دستهای من هم... کسی چه میداند؟ شاید دوباره ترک بخورد فنجان، صبح سهشنبه ده سال بعد شاید یک سال بعد شاید... هنوز امیدی هست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مشکلاتم با کوه هم قبیله اند گویا قطره اشک تنهایی ترس دست به دست داده اند تا کم بیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عجیب دلم گرفته هوس یک لیوان آب یخ کرده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم که دست باد موهایم را شانه نخواهد کرد و پریشانی رویا را هیچ ستاره ای مرور اما مطمئنم دوباره گلاب می گیرم از خورشید نزدیک قلب دورترین پونه .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خورشيد بگو .....گاهی با یک قایق کاغذی و گاهی با داستانی کوتاه کودکان همسایه را به اقیانوس ها می رسانم به سواحل زیبا اما واقعا رویا دریچه ای است کوچک برای دیدن خوشبختی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از گندم حرفی نزن لبانت را به من بده!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سردمه می خوام گرم شم! ولی نه با آفتاب با گرمیای دستای تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
الان به یه چیزی رسیدم به اینکه. . . بدون تو من آرامش ندارم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
منکه بروم جا برای خیلی ها باز میشود توی دلت انگار زیادی جا گرفته ام.........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صبح بخیر شب بخیر چهار کلمه در ۲۴ ساعت! نمی دانم. . . شاید عشق همین باشد. . !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 22 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .