♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیلی با حوصله کیف و چمدانم را بست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندان جواب سرد سوال پیاده رو های بی کسیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از تو آفتاب گردان هم غروب کرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از همه ی درختان این دیار سراغ تو را گرفته ام شاید روزی عکسی با آنها گرفته باشی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رقصان می آید چون طفلی بازیگوش در گوش برگها می خواند و آرام می رود و هیچ گاه نمی بیند اندوهِ زردی جنگل را پس از عبورش ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست من نيست آمدوشدنم؛ چارهاي نيست، جز گذر چه كنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگشبی ناگاه خوابم خواهم برد ..سحر اما در برزخ بر می خیزم بی که دنیایی بی که بارانی و امواج رهایی ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردم چه می کنند که لبخند می زنند غم را نمی شود که به رویم نیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نزدیک آمدنت که می شود دستی می کشم بر چروک پیشانی و اخم پنهان ابروها چین های پیراهنم را صاف می کنم شاید باز شود دلم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب در باران چشم هایم قاب خالی از حضور تو را غسل تعمید می دهم و در گوش گوشواره هایت اذان میخوانم....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .