♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پله هایِ برقی هم عجله ای ندارند برایِ رساندن من به قطار وقتی کسی در هیچ ایستگاهی منتظرم نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می شود لیوانِ آب و قرص ِ مهتاب را بگذاری پشتِ پنجره یِ اتاقم؟ من به تاریکی دچارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تن نمی دهم...نه به تو ...نه به قانون هایت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل همین دال مثل همین ر مثل همین دال.... دارم می پیچم به خودم پارچه را بکش روی سرم حالا که جهان سردخانه ای است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز حالی درمن جسته است رنگ بی رنگی، دری شکسته؛ وخوابی پرازابهام فردا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیرآسمان آتش سرد بی رمق گریه می کنم زمزمه آب را جای خالی رویاهای بی انتها....تصورمی کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در فراقت هنوز از گودی ی چشم هایم اطلسی می روید! و بر دشتِ منقبضِ دلم نی لبک!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .